مشاهده پست

نبینی از دستت رفته 😂😂😂😂😂 . دوتا از دوستات رو تک کن😘😘 . فالو کنید و از پستا لذت ببرید👇👇👇👇 @clip_khande33

مشاهده پست

. 🔸برنامه امتحانات دروس سرویس . 📆 میان ترم اول ۹۹-۹۸

مشاهده پست

. مهربونترینم ممنونم ازت به خاطر همه ی حمایتها و محبتهای تموم نشدنیت،ممنونم ازت به خاطر تلاشهای بی دریغت برای زندگیمون و به خاطر اینکه به زندگی من اومدی. هر لحظه از حضورت در کنارم لذت میبرم و خدارو واسه اینکه تورو به من هدیه داده شکر میکنم. دوستت دارم حمیدرضاجانم تولدت مبارک❤️ . پ.ن : پست سفارشی از طرف @zahrajavadi7 تقدیم به @hamidreza_mohseni . . 🖌 unknown - Help 🙏 .  برای رزرو پست سفارشی دایرکت بزنید 💕 . پیج فروشگاهی کلبه شعر افتتاح شد 🎉 🙋‍♀️👇 . @analy.shop @analy.shop

مشاهده پست

کیا دردشون اومد؟ 😁

مشاهده پست

. شعرخوانی زنده یاد #محمدابراهیم_جعفری در برنامه صد برگ

مشاهده پست

. سفر به عراق بطحاء

مشاهده پست

. در بطحه چه اتفاقی افتاده؟‌ نام صاحبخانه ما در بطحه ارکان بود. هر یکساعتی میرفت سر جاده اصلی بصره به کربلا یا همان طریق و ماشینش را پر میکرد از زائران. با کمک چهار فرزندش مسافران گرما زده را در اتاقی که مثل یخچال خنک کرده بود اسکان میداد. اول آبشان میداد، بعد اطعامشان میکرد. خودش هم بیرون میرفت تا غذا بی خجالت خورده شود. یک ربع بعد برمیگشت و چای میداد. و ده دقیقه بعد برمیگشت و آب میداد. و برمیگشت و میوه میداد. و باز چای. و باز اب. و همزمان که سفره گروه بعدی زائران را پهن میکرد قهوه میریخت و باز آب و این وسط یک گروه از زائران را به جاده میرساند و باز ماشین را پر میکرد. چرخه ای بی پایان مثل یک اجرایی آیینی از چیزی که نمیشود مهمان نوازی یا خون گرم بودن شرقی نامیدش. فراتر. خیلی فراتر. تجربه تماشای نحوه‌ی خدمت کردن ارکان به این مهمانان خود سفری عجیب بود. پرسیدم چند زائر در روز می‌آورد. گفت زائران را نمی‌شمارد که خدمت به زائران با عدد کاری ندارد. چند بار رفتم و برگشتم و پرسیدم تا بالاخره گفت حدود شصت زن در اتاقهای خانه کنار همسر و دخترانش سکنی میدهد و حدود سی مرد که در دیوانیه. و پرسیدم چند روز که شمردیم و یازده روز حداقلش بود. از حقوقش پرسیدم تا ببینم متعلق به چه طبقه‌ي اقتصادی است که بضاعت چنین سخاوتی دارد. و معلوم شد شش ماه درامد یکسالش را در این میهمانی یازده روزه خرج میکند. پرسیدم از کجا اموخته این رسم را، اینگونه بی مرز بودن را، حد برداشتن را، نترسیدن از عدد را، نترسیدن از اقتصاد را، وحشت نکردن از فردا را. گفت تمام بطحه همین است و پدرش هم زمان صدام همین میکرد برغم ممنوعیت و سرکوب و زندان. پرسیدم پدرش کجاست. گفت در انتفاضه شعبانیه اعدام شده. مثل عمویش و عمو زاده‌هایش. پرسیدم چرا هیچ عکسی از مرجعش در خانه نیست. گفت هدفش تنها خدمت به زائران است و هر عکس خاصی میتواند احساس در خانه بودن و راحتی را از زائری بگیرد. راه که رفتیم گفت بطحه‌ی کوچک که چند صد خانوار بیشتر ندارد در انتفاضه شعبانیه و در جنگ علیه داعش هفتاد نفر از دست داده. و گفت برای او اربعین ادامه انتفاضه شعبانیه است. در بطحه راه میروی و نفس میکشی. روستایی تقریبا محروم بدون حتی اسفالت. و با کودکانی فوتبال بازی میکنی که حتی یک توپ سالم هم ندارند اما پدرانشان نیمی از هستی شان را خرج مهمانانی غریبه میکنند. مهمانانی غریبه که شاید تا اخر عمر حتی یک بار هم دیگر نبینند. و از خودت میپرسید در اینجای تاریخ که هر رفتی برگشتی دارد و اقتصاد و مبادله زیربنا و مبنای زیست انسان است، اینجا چه اتفاقی افتاده است؟